بهنوش می گوید: 14ساله بودم که ازدواج کردم و در واقع خانواده ها یکی گرفتند و یکی دادند. شوهرم مکانیک بود و زندگی عادی داشتیم و با مادر شوهرم در یک حیاط زندگی می کردیم و هر موقع کم می آوردیم از مادر شوهرم که از مستمری شوهرش استفاده می کرد کمک می گرفتیم. همه چیز خوب پیش می رفت تا این که زندگی برادرم با خواهر شوهرم سر اعتیاد به هم خورد و از هم جدا شدند.

با طلاق گرفتن آن دو زندگی ما هم دچار چالش جدی و گیر دادن مادر شوهرم شروع شد. مادر شوهرم هر روز شوهرم را تحریک می کرد و او هم با چوب و چماق به جانم می افتاد و از خجالتم در می آمد. با زیاد شدن آزار و اذیت های مادر شوهرم حتی مهریه ام را هم بخشیدم تا شاید اوضاع عوض شود اما او دست بردار نبود.

شوهرم هم بعد از مدتی اصلاً سر کار نرفت و هر بار که او را بیدار می کردم تا سراغ کار برود عصبانی می شد و انگار منتظر فرصت و بهانه بود تا حسابی مرا کتک بزند. سن و سال شوهرم کم بود برای همین تحت تاثیر مادرش قرار می گرفت و منتظر دستورات او بود. با به دنیا آمدن دو فرزندم نه تنها اخلاق شوهرم و مادرش خوب نشد بلکه بر عکس مدام آن ها بر طبل جنگ و جدل با من می کوبیدند و دق دلی طلاق برادرم از خواهر شوهرم را سر من خالی می کردند.

این داستان ادامه داشت تا این که روزی شوهرم چنان با مشت به صورتم کوبید که کبود و سیاه شد. از آن روز به بعد خودم را به پدرم نشان نمی دادم تا مبادا من را با آن وضعیت ببیند اما زیاد طول نکشید و یک روز صبح در خیابان با پدرم روبه رو شدم و همه چیز بر ملا شد.

پدرم بعد از پی بردن به ماجرا عصبانی شد و من را با دختر کوچکم به خانه خودش برد و بعد از مدتی از شوهرم به صورت توافقی جدا شدم. من حضانت دخترم را برعهده گرفتم و شوهرم هم حضانت پسرم را برعهده گرفت و هر کدام دنبال سرنوشت خودمان رفتیم.

پدرم به خاطر خراب شدن زندگی من و برادرم به شدت افسرده شد و مدام غصه می خورد تا این که دوام نیاورد و قلبش از تپش افتاد و فوت کرد. وقتی پدرم را از دست دادم از نظر روحی و روانی به هم ریختم و چون برادرم معتاد به مواد صنعتی بود به صورت پنهانی از ته مانده هروئین او مصرف می کردم تا شاید کمی آرام شوم و با این وضعیت در دام اعتیاد افتادم. با ادامه این ماجرا اعتیادم لو رفت و بعد از آن با برادرم شروع به خرید و فروش مواد کردیم.

هر چقدر مادرم آه و ناله می کرد فایده ای نداشت و ما هر دو به کارمان ادامه می دادیم. قاچاق فروشی مان ادامه پیدا کرد تا این که یک روز برادرم گیر افتاد و به 5 سال حبس محکوم و زندانی شد. بعد از دستگیری برادرم از ترسم قاچاق مواد را کنار گذاشتم و برای تامین هزینه مواد شروع به فروش وسایل خانه ام کردم.

بعد از مدتی با یک ساقی مواد آشنا شدم و مدتی با او ارتباط داشتم و زندگی می کردم. این رابطه هم بعد از چند صباحی با دخالت خانواده ساقی به هم خورد و من به ناچار نزد مادرم برگشتم و ساقی هم به کمپ رفت. زن در به در شده مدام اشک هایش را پاک می کند و ادامه می دهد: چند سال است که حسرت به دل در آغوش گرفتن پسرم مانده ام. البته گهگاهی از دور هنگام مدرسه رفتن او را نگاه می کردم اما هیچ وقت از نزدیک او را ندیدم چون می ترسیدم پسرم من را در آن وضعیت ببیند و جلوی دوستانش خجالت زده شود. مادر شوهرم اصلا اجازه دیدار ما را نمی داد. مدام شب و روزم را با افراد بی سرپناه و معتاد در پاتوق ها می گذراندم و بعد از آن هم با ظاهری آشفته و خسته به خانه مادرم بر می گشتم.

حتی یک شب که از یک پاتوق بر می گشتم زمانی که سوار یک خودوری پراید شدم راننده با همدستی یک نفر دیگر با گذاشتن تیغ زیر گلویم به زور من را به یک خرابه بردند تا آزارم دهند اما از خوش شانسی ام در همان حین یک موتورسیکلت از کنار خرابه گذشت که حواس آن دو شیطان  صفت برای لحظه ای پرت شد و من هم از این فرصت استفاده کردم و با وضعیت نامناسب پا به فرار گذاشتم و خودم را به یک خودروی عبوری رساندم و از چنگ آن دو نفر نجات یافتم.

این دربه دری و پاتوق رفتن ادامه یافت تا این که روزی حین خرید مواد گیر افتادم و زمانی که خواستند من را به زندان  ببرند دختر12 ساله ام متوجه ماجرا شد و از شدت غصه دست به خودکشی Suicide زد که یک هفته به کما رفت و برای همین من هم با سند آزاد شدم و نزد دخترم برگشتم. بعد از این زندانی شدن و خودکشی دخترم با حمایت یک نهاد دولتی دخترم را به یک خوابگاه فرستادم تا در آن جا درس بخواند و خودم هم مثل ارواح مدام در کوچه پس کوچه ها دنبال بوی مواد سرگردان بودم تا این که دوباره در یک پاتوق حین مصرف مواد دستگیر شدم و من را به کمپ آوردند.

می خواهم این بار بر اعتیادم غلبه کنم تا یک بار هم که شده مادر خوبی برای دو فرزندم باشم و بعد از سال ها فراق، پسرم را در آغوش بگیرم و یک دل سیر نوازشش کنم.

 

 

 

ارسال نظر